۱۶ اسفند ۱۳۸۸

DSC_0156.jpg

 عکس: شیوا خادمی

 

آن‌چه که به طور مشترک در اکثر آثار « شیوا خادمی »، عکاس‌ ‌ِجوان‌ ‌‌ِمشهدی به چشم می‌خورد، دنبال کردن نگاهی منحصر به فرد و شخصی به دنیای اطراف است؛ او به دنبال یافتن معنایی عمیق در دل چیزهای کوچک و ساده‌ی این زندگی‌ است و گاهی از اشیای بیجان پیرامون ما، شخصیت‌هایی می‌سازد که گویی زنده‌اند و این هویت بخشی برای اشیا از آن‌ها موضوعاتی می‌سازد که مخاطب می‌تواند آن‌را بفهمد و حتی باور کند که این اشیا زنده‌اند! در بیش‌تر عکس‌های شیوا خادمی نمودی از انسان و آثارش به عنوان جزیی جدانا‌پذیر از این زندگی دیده می‌شود؛ اما به طور کل حضور انسان و نشانه‌های انسانی در عکس‌های او به‌گونه‌ای ابهام برانگیز و غیر مستقیم حضور دارند؛ به این معنی که اگر شخصی انسانی به قاب او راه پیدا می‌کند، برای مخاطب معناهای گوناگونی را می‌سازد و انسان برای مخاطب یعنی عنصری ناآشنا، عنصری که باید بر روی آن تامل کرد تا شاید بتوان گوشه‌ای از دنیای او را دریافت. حتی در برخی از قاب‌های شیوا خادمی که خالی از هر گونه حضور انسان است، باز هم اشیا، طبیعت، رنگ‌ها و هر چیزی که در عکس هست، شناسه‌ای قوی است از انسان و باز هم همه‌ی آن‌ها در خدمت معرفی یک انسان و دنیای او به ما هستند.
او بیش‌تر از آن‌که به دنبال گرفتن یک عکس مستند باشد و یا به دنبال یافتن منظره‌ای بکر، در پی صحنه ‌آرایی عکس‌ها با عناصر دلخواه‌اش است؛ عناصری که تنها او می‌تواند به آن‌ها قالبی جدید ببخشد. حتی وقتی که او به گرفتن یک عکس مستند دست می‌زند باز هم نگاه شخصی او به دنیا و اطراف، در وجه استنادی تصویر وارد می‌شود و نوع قاب‌بندی، کمپوزسیون عناصر عکس، زاویه‌ دید و ... همگی عکس مستند او را به سایر عکس‌هایش نزدیک می‌کند. نکته‌ای دیگر که یکی از ویژگی‌های اصلی آثار این عکاس جوان است، استفاده از رنگ، به عنوان یک وجه معنایی قوی است؛ استفاده از رنگ تنها برای ایجاد یک کنش بصری نیست، بلکه قسمتی از بار معنایی عکس توسط رنگ‌ها بیان می‌شوند و البته باید اشاره شود که رنگ‌ها در عکس‌های شیوا خادمی بیان‌کننده شکوه زندگی یا شادی تصنعی نیستند، بلکه همانا رنگ‌ها زمینه‌ای هستند که به غم، تنهایی و غربت زندگی تلنگر می‌زنند.


با توجه به آن‌چه که در مورد برخی از عکس‌های شیوا خادمی بیان شد، بهترمی‌توان با عکس مقابل که یکی از آثار اخیر اوست، آشنا شد.
شروع عکس از پایین کادر با سنگفرش‌های یک راه باریک است؛ این‌جا همان‌جایی است که عکاس جلوی آن ایستاده و دوربینش را در دست گرفته است. سنگفرش‌ها هرچه به عقب‌تر می‌روند، کوچک‌تر می‌شوند و حضور آن‌ها در عکس یعنی بخشیدن یک عمق تصویری و ایجاد پرسپکتیو که به لحاظ معنایی نیز بسیار در خدمت عکس است.
 در این عکس، همه‌ی تلاش عکاس برای نشان دادن انسانی است که در یک سوم بالای عکس آن‌را می‌بینیم. همه‌ی این مربع‌های کنار هم چیده شده، همه‌ی این راه‌های باریک در نهایت ما را به زنی می‌رساند که پشت به دوربین در حرکت است و گویی عکاس را نمی‌بیند. حضور مبهم انسان در این عکس، باز از ویژگی‌های عکس‌های شیوا خادمی است که به‌طور مستقیم انسانی را به ما معرفی نمی‌کند و تصمیم‌گیری در مورد شخصیت درون عکس را به عهده‌ی مخاطب می‌گذارد. همه‌چیز در این عکس ما را به دنیایی معاصر رهنمون می‌شود؛ حتی پوشش زن که نشان‌دهنده‌ی یک سنت و هویت دیرین است، وقتی که در میان فراخی این زمین، در میان راه‌هایی که هر کدام به یک‌ سو می‌روند، آن‌را می‌بینیم، همان شکل زندگی امروز برای ما تداعی می‌شود؛ یعنی گم‌گشتگی، قرار گرفتن بر سر چند راهی، تحیر، گستردگی زندگی که نمی‌دانیم تا کجا پیش می‌رود.‌
حالا بهتر می‌توانیم نقش رنگ را در این عکس درک کنیم؛ فرعی‌ترین نقش رنگ در این عکس، ایجاد جذابیت بصری است و می‌دانیم که رنگ‌ در عکس‌های شیوا خادمی حضوری معنادار دارد. نارنجی‌ها و زردهای برگ‌های ریخته شده در این عکس، سبزی اندکی که در گوشه‌ی سمت چپ و در بالا که می‌رود تا از چشم ما دور شود، قهوه‌ای تنه‌ی درختانی که شاخه‌های بی‌برگشان را از ما پنهان می‌کند، همه و همه برای نشان دادن خلوت، تنهایی و احساس غربت زنی است که آرام آرام از ما دور می‌شود و باد چادر او را چون موجی به حرکت درمی‌آورد.
حضور تنه‌های درخت در کنار زن و انتخاب مناسب عکاس برای این رویارویی، باز در خدمت جنبه‌ی محتوایی عکس می‌باشد؛ گویی استواری زن و درخت به‌مانند هم است!
دو راه باریک تا بخش انتهایی تصویر امتداد می‌یابند و درست در جایی تمام می‌شوند که در آن‌جا دیگر چیزی از فضا برای ما روشن نیست و نمی‌دانیم بعد از این راه‌ها به کجا می‌رسیم و در نهایت یک صندلی خالی کوچک در بخش بالایی کادر، انگار خود را با تنهایی زن تقسیم می‌کند.
انتخاب مناسب شخصیت درون عکس برای القای مفهوم نظر، از موفقیت‌های خوب این عکس است که با تدبیر عکاس خود را به خوبی به مخاطب منتقل می‌کند. جدا از شخصیت‌پردازی مناسب، فضاسازی عاملی دیگری است که در عکس شیوا خادمی اهمییتی همسان با شخسیت‌پردازی دارد. استفاده‌ی خوب از پتانسیل فضا و استفاده‌ی آگاهانه از شرایط اقلیمی آن به لحاظ آب و هوایی، در خدمت مقصود عکاس است.
ترکیب‌‌بندی خوب و جاسازی مناسب عناصر در کادر، استفاده‌ی درست از قاب عمودی در جهت عمق بخشیدن به فضا، ویرایش مناسب عکس و دست پیدا کردن به حس و حال شخصی در عکس، از دیگر تدابیر عکاس است.
در نهایت آن‌‌که عکس شیوا خادمی، عکسی است تالیف شده؛ عکسی که مولفش مدت‌ زیادی برای دست پیدا کردن به آن، اندیشیده است و بعد از آن باز زمانی را برای اجرای ایده‌ی خود به خرج داده است. عکسی که با انتخاب‌های عکاس تبدیل به یک فضای شخصی می‌شود که در آن مخاطب به تامل دعوت می‌شود.
 


۰۸ اسفند ۱۳۸۸

web.jpg

عکس : تحسین بلدی


قدم‌زدن  یک رهگذر و نشستن پرنده‌ای کوچک بر روی همان سنگفرش‌هایی که مرد بر آن گام بر‌می‌دارد، توسط عکاس به لحظه‌ای مبدل می‌گردد که جدا از آن‌‌که برای همیشه جاودان می‌شود، معرف دنیایی برای مخاطب است. دنیایی که اگر در قالب عکس در‌نمی‌آمد، شاید هرگز دیده نمی‌شد و اصلا حتی شاید معنایی به این شکل نداشت.
عکس « تحسین بلدی » مانند بسیاری از آثارعکاسان معاصر، در تلاش برای نشان دادن تنهایی انسان‌ها و فرو رفتن آن‌ها در میان انبوهی از فکر و کار و دغدغه است.
دست پیدا کردن به شخصی‌ترین احساسات آدم‌ها همواره یکی از موضوعات اصلی و البته جذاب در میان عکاسان بوده است. حتی در آن سال‌های اولیه پیدایش عکاسی که هنوز درک ماهیت آن برای بسیاری دشوار می‌نمود، باز هم اگر قرار بود شاتری چکانده شود، عکاس ترجیح می‌داد از خنده‌ی کودکش، از به فکر فرو رفتن پدرش، از به خواب رفتن همسایه‌اش عکاسی کند تا از یک دیوار آجری. اکنون که سال‌هاست دوربین عکاسی در میان ما زندگی می‌کند، باز هم می‌بینیم که خنده‌ی یک کودک یا فرو رفتن یک عابر در تفکراتش می‌تواند دلیل تولد یک عکس باشد.

در عکس تحسین بلدی ما با یک کادر عمودی مواجهیم که در آن سعی شده است کم گفتن بر زیاده‌گویی پیشی گیرد؛ به این معنی که ما در کادر تنها با دو عنصر رو به رو هستیم؛ انسان و یک پرنده. و حالا این دو عنصر هستند که برای مخاطب دنیایی را می‌آفرینند.
آن‌چه از عکس به‌طور کلی به مخاطب منتقل می‌شود، احساس تعلیق و سرگشتگی است. و چنان‌چه می‌بینیم در عکس با هیچ چیز به طور یقین رو به رو نیستیم؛ از عکس اطلاعات خاصی از محل عکاسی و نوع جغرافیا به ما داده نمی‌شود و حتی خاکستری پیش‌زمینه‌ی تصویر معرف  فضای خاصی نیست و ما نمی‌دانیم که این خاکستری، دیوار سیمانی یک خانه است یا حاشیه‌ی پیاده‌روی یک خیابان.
حالا می‌دانیم حذف رنگ‌ها از عکس، به‌طور حتم برای شدت بخشیدن به همین احساس تعلیق است  و باعث می‌شود بی‌مکانی و بی‌زمانی در عکس بیش‌تر احساس شود.
خاکستری‌های عکس هم‌چنین که خود را در بکگراند و در میان سنگفرش‌های خیس نشان می‌دهند، مانند یک سن آرایش یافته می‌مانند که دو عنصر عکس یعنی انسان و پرنده با رنگ تیره‌ی خود بر روی آن خودنمایی می‌کنند.
سنگفرش‌های مربعی خیابان، در این عکس ارزش معنایی فراتری دارند و آن به‌دلیل نشستن دانه‌های باران بر روی آن‌هاست. حالا در این‌جا سنگفرش‌ها گویی حریم امنی می‌شوند که مرد چشم به آن می‌دوزد و آهسته بر روی آن گام بر‌می‌دارد و پرنده‌ی کوچک می‌تواند برای مدتی بر روی آن‌ها بنشیند.
مربع‌ها در کنار هم خطوط دارای پرسپکتیو در عکس را می‌سازند و عاملی هستند که عکس را از حالت تخت و دو بعدی بیرون می‌آورند. مربع‌ها از پایین‌ترین بخش عکس آغاز می‌شوند و یک‌ دوم عکس را می‌پوشانند و با حرکت رو به عمق خود ما را از پایین‌ترین بخش عکس به عنصر اصلی یعنی مرد رهگذر می‌رسانند.
حالا اگر قطرهای فرضی کادر عمودی عکس را رسم کنیم، نقطه‌‌ی ایستادن مرد بر روی یکی از قطرها، در ادامه چشم را به پرنده منتهی می‌کند که در بخش پایینی این قطر قرار دارد و نوعی حرکت رفت و برگشتی را بین عناصر عکس ایجاد می‌کند.
اما باید پرسید، بین دو عنصر عکس که عکاس آن‌ها را پتانسیل معنایی اثرش دانسته، چه شباهتی وجود دارد؟ آیا قرارگیری این دو عنصر در کنار هم تنها برحسب اتفاق هست یا جدا از اتفاقی بودن قرارگیری آن‌ها در کنار هم، محتوایی را نیز برای عکس می‌سازند؟
اگر انتخاب لحظه‌ی مناسب برای ثبت این عکس را جزیی فراموش‌ناشدنی از آن  بدانیم، آن‌گاه می‌توانیم بهتر به حالت مرد رهگذر پی ببریم؛ نحوه‌ی گام برداشتن مرد، قرارگیری سر او به سمت زمین، دست در جیب فرو بردن مرد، عدم آگاهی او از حضور عکاس، همه و همه می‌خواهد تنهایی مردی را نشان دهد که کوچکترین توجهی به اطراف خود ندارد و حتی پرنده ای را که در چند قدمی او نشسته است، نمی‌بیند. و درست همین حالات مرد در هیبت یک پرنده‌ی کوچک در می‌آید که در چند قدمی عکاس ایستاده و گویی پرنده نیز آن‌قدر در تنهایی خود فرو رفته که نه حضور عکاس را احساس می‌کند و نه مرد رهگذر را می‌بیند.
دست پیدا کردن به کنترل مناسب نور در عکس و رسیدن به کنتراستی خوب ، انتخاب لحظه‌ی درست برای شاتر زدن و تصمیم گرفتن به موقع برای آن، ترکیب‌بندی خوب و جذاب به لحاظ بصری در عکس، معناسازی و خلق دنیایی جدید پیش روی مخاطب، کاراکترسازی در عکس و بخشیدن هویت انسانی به عنصری غیر انسانی ( پرنده )، استفاده‌ی مناسب از فضا در عکس ( پیش‌زمینه، پس‌زمینه ) در جهت پیش بردن مقصود عکس، و در نهایت رسیدن به عکسی از جنس دنیای معاصر و آشنا برای مخاطب امروزی ویژگی‌های عکس تحسین بلدی است.



۲۷ بهمن ۱۳۸۸

چند ساعت دیگر، باید شهرم را برای دو سال ترک  کنم و در تهران زندگی جدیدی را تجربه کنم.
در این چند ساعت باقی مانده، کنار اسباب‌های جمع شده و چمدان‌های بسته شده، به این فکر می‌کنم: ما که برویم، آیا عکس‌ها می‌مانند؟ آیا عکس‌ها می‌توانند خاطره‌ها را زنده نگه دارند؟ آیا ما با عکس‌های خود جاودان می‌شویم؟ آیا عکاسی از ما چیزی به یادگار می‌گذارد؟ آیا وقتی که در گذر ثانیه‌ها و روزها و دقیقه‌ها و ساعت‌ها گم شویم، کسی به یاد ‌می‌آورد خاطره‌ای کهنه از دوربین قدیمی ما را؟ آیا ما هنوز نام عکاسباشی دوران کودکی‌مان که ما را به روی صندلی می‌نشاند و می‌گفت لبخند بزن، در ذهن داریم؟
و چه‌قدر تلخ است وقتی به یاد نمی‌آوریم روز جشن تولد، دایی عکس یادگاری از ما گرفت یا پدر؟
درست است فقط عکس نمی‌میرد! آدم‌ها همه می‌میرند!
 این عکس را تقدیم می‌کنم به دوست عزیزم: شیوا خادمی
و بعد از آن تقدیم می‌کنم به همه‌ی کسانی که یقین دارم همیشه جاودانند.

 

 

 

For-Shiva_1.jpg



۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باید جهان را زمینه‌ای برای وقوع مرگ و زمینه‌ای برای وقوع زندگی پنداشت. ما باور کرده‌ایم که همه‌ی رنگ‌هایی که بر در و دیوار این دنیا می‌زنیم، روزی محو خواهند شدند. و حالا چند سالی است که با اختراع عکاسی باور کرده‌ایم عکس‌ها رنگ خاطره‌ها را برای همیشه ثابت نگاه خواهند داشت. در واقع مقابله با مرگ زمان، مرگ لحظه‌ها و مرگ اتفاق‌هایی که همین حالا دارند به وقوع می‌پیوندند، فلسفه‌‌ی ایجاد عکاسی است و اصلا عکاسی برای مبارزه با مرگ ظهور پیدا کرد.
عکاسی نیز مثل تمام هنرهایی که از گذشته‌های دور دیده‌ایم تا هنرهایی که این روزها در زندگی معاصر آفریده می‌شوند، یا در تعریف زندگی می‌کوشد یا در معرفی مرگ. چرا که ما در این جهان جز این دو چیزی نداریم که برای شناختنش تلاش کنیم.
در این میان عکس‌هایی هستند که برای بیان زندگی یا بیان مرگ به چیزها و اتفاق‌های کوچک روی می‌آورند. در واقع عکاس با انتخاب این جزوهای کوچک هستی به‌طور غیر مستقیم در آن‌ها زندگی یا مرگ را جستجو می‌کند. عکس‌هایی هم هستند که مستقیم و بی‌واسطه و با استفاده از عناصر اصلی جهان مثل انسان، ما را خواندن داستان جهان فرا می‌خوانند؛ مثل عکس محمد ادیبی.

MSY__204689_1_.jpg
عکس: محمد ادیبی

 عکس « محمد ادیبی » بستری می‌سازد برای ما که می‌توان در آن هم وقوع مرگ را دید و هم وقوع زندگی. این عکس با دو جنبه‌ی محتوایی که در درون خود دارد، به چند لحاظ هنوز جذاب و منحصر به فرد است.
انتخاب زاویه‌‌ی اورهد ( Over Head ) نخستین و مهم‌ترین تدبیر عکاس در عکس است. انتخاب این زاویه‌ی دید به دلیل ویژگی ذاتی‌اش نوعی جذابیت بصری را به کادر می‌بخشد و غیر از آن برای این عکس معناسازی می‌کند؛ گویی خالقی دنیای مخلوق را می‌نگرد.
هم‌چنین اگر معنای کلی این عکس را خلاصه شدن تمام زندگی در مرگ بدانیم و اگر منظور این عکس را کوچک شمردن دنیای زندگی در مقابل مرگ تلقی کنیم و اگر مرگ در این عکس معنای واقعی خود را دنبال کند یعنی گریزناپذیری و دچار شدن همه‌ی انسان‌ها به آن، آن‌گاه انتخاب زاویه‌ی اورهد می‌تواند بیش‌تر از همه‌ی زوایا مفهوم  مورد نظر ما را، تکمیل کند.
سادگی در بیان و پرهیز از ازدحام و شلوغی، نکته‌ی دیگری است که عکس را تقویت می‌کند. اکتفای عکاس به کمترین عناصر در کادر جدا از آن‌که وجه بصری جذاب‌تری برای مخاطب می‌آفریند، در خدمت محتوای عکس است. این عکس که مفهوم سنگین زندگی و مرگ را توامان به دوش می‌کشد، خلوتی را می‌طلبد به دور از همه‌ی رنگ‌ها، به دور از انسان‌هایی که بدون تصمیم ما وارد کادر می‌شوند، به‌دور از پیدا بودن خط افق و نیاز به همین پرسپکتیو خطوط که ما را به انتهای قاب می‌برند و در آن‌جا متوقمان می‌کنند و باز نگاه را به همین مستطیل‌های در کنار هم خفته باز می‌گردانند، نیاز به پهنه‌ی آسمان که در این‌جا در تکه‌ای نوری خلاصه می‌شود و روی مستطیل‌ها پخش می‌شود!
در ادامه اگر گستردگی زمین را مستطیلی تصور کنیم و راس‌های آن را به هم متصل نماییم، کمی پایین‌تر از نقطه‌ای که خط‌ها به هم می‌خورند، عنصر اصلی عکس قرار داده می‌شود. این درست همان نقطه‌ای است خالی از شکوه بصری و چشم‌فریبی نقطه‌های دیگر. ترکیب‌بندی خوب عکاس و قرار دادن تنها عنصر کادر در این نقطه، ما را با فراخی سنگ قبرهای متعدد در کنار هم رو به رو می‌کند و سکوت و خلوتی را به عکس می‌بخشد که در آن می‌توان به تفکر نشست.
به‌طور کل عکس محمد ادیبی را باید یک عکس مستند دانست که با انتخاب‌های خوب عکاس و تدابیر که برای عکس لحاظ می‌کند، از مرزهای یک عکس مستند پا فراتر می‌گذارد و هم‌زمان در آن می‌توان هم ریشه‌های عکاسی مستند را جستجو کرد و هم شاهد عکسی با عوامل زیباشناسانه و فرم‌گرا بود.
عکس هم‌چنین معرف خطه‌ی جغرافیایی خاصی برای ماست و این را می‌شود از نوع پوشش زن دریافت و هم‌چنین در دست گرفتن کتاب دعا توسط زن، نشانگر باورهای دینی و اعتقادات مذهبی در این عکس است.
انتخاب لحظه‌ی مناسب برای گرفتن عکس ( مشغول بودن زن به اعتقادات خویش و جستجو در میان صفحات کتاب دعا ) و عدم آگاهی زن از حضور عکاس در این صحنه از دیگر نکات خوب این عکس است.

اما در نهایت چیزی که عکس محمد ادیبی را بارز می‌کند، مواجه کردن مخاطب با فضایی آشناست که هرگز آن‌را به این شکل گسترده و فراخناک مشاهده نکرده است. به این خاطر عکس نوعی تفکر توام با دلهره را در مخاطب می‌آفریند و مواجه شدن با سوالات بسیاری؛ آیا در نهایت همه‌ی زندگی می‌شود همین چند تکه‌ی سنگی کنار هم؟ آیا وسعت زندگی در برابر وسعت مرگ این‌قدر کوچک و ناچیز است؟ آیا تنهایی در زنده بودن و زندگی خلاصه می‌شود یا در مرگ؟
و در پایان خلوت و سکوت و تنهایی که از عکس به درون روح مخاطب می‌رسد، می‌رود تا آرام آرام خانه‌ای بسازد در اندیشه‌ی او!

صفحه 1 از 6
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی